قصه ی برف و شراره ! قصه ی دشنه و مرهم
قصه ی من ٬ قصه ی تو ٬ قصه ی تلخ دوباره
قصه ی پلنگ عاشق ٬ قصه ی صید ستاره
من و بشناسون دوباره ٬ به من و آیینه و دیدار
من و تازه کن به بوسه! منو دست گریه نسپار
یه ترانه از تو دورو یه ترانه به تو نزدیک
پیش تو گم میشم از تو ٬ ای غزل واره ی تاریک
خسته و دل گیرم از من ٬ درو واکن به ستاره
یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره
چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام
من و با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیری است دلم چشم براهت دارد
ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن ندارهنقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
دل مي سپرم به چشمات چشمـــات چشـــمه نوره تو کــــوچه هـاي قلـــــبم هميشــــــــه... در عبوره پـــــــل مي زنم به قلبت از راه رنـــگـــين کمــــون رو جـــــاده مــي نويسم هميشــــــه با من بمون ................... با هــــــــر نگاه پاکــــت پر ميشـــــــــم از تـرانه من با تو مونــــــــدگارم اي بهتــــــــرين بهـــانه از نســـل پاک عـشقي روحــــــت گـــل اقاقي تا صـــبح ميـلاد عشق عمــــــرت بمونه باقي

| چون تو بمن نميرسي من به تو چون رسانمش | آنچه ز تست حال من گفت نميتوانمش |
| ||
| شد آب لطف روان از لب چه ذقنش | چو شد به خنده شکر بار پستهي دهنش |
| ||
| ماه رقاصي کند چون ذره در پيرامنش | چون برآمد آفتاب از مشرق پيراهنش |
| ||
| ور بميرم گرفتهام کم خويش | من ز عشق تو رستم از غم خويش |
| ||
| اگر نجات خوهي گوش کن عبارت عشق | دل سقيم شفا يابد از اشارت عشق |
| ||
| ز عشق ديدهي تر دارم و دهاني خشک | مرا که در تن بيقوت است جاني خشک |
| ||
| که هم جمال جهاني و هم جهان جمال | هلال حسن به عهد رخ تو يافت کمال |
| ||
| کفر سر زلف تو رخنه در ايمان دل | روي ز چشمم مپوش تا نتواند فگند |
| ||
| گر درين حلقه نباشد واي دل | اي ز زلفت حلقهاي بر پاي دل |
| ||
| عرق از وي روان چون روغن گل | تني داري بسان خرمن گل |
| ||
| کند بر تو هزاران آفرين گل | چو بيند روي تو اي نازنين گل |
| ||
| تو را چون گل وفا آيين نديدم | چو روي تو گل رنگين نديدم |
| ||
| من نه در روي تو، در صنع خدا مينگرم | گر کسي را حسد آيد که تو را مينگرم |
| ||
| نقش دگري کجا پذيرم | تا نقش تو هست در ضميرم |
| ||
| کم مکن اي دوست روغنم که بميرم | اي غم تو روغن چراغ ضميرم |
| ||
| چون شمع همي سوزم، از عشق دل افروزم | از عشق دل افروزم، چون شمع همي سوزم |
| ||
| لطف کن تا من دل داده به دلدار رسم | اي سعادت مددي کن که بدان يار رسم |
| ||
| در دلم نور تو چو در سر چشم | اي منور به روي تو هر چشم |
| ||
| من زار ز عشق يار مينالم | گر عيب کني که زار مينالم |
| ||
| وز جهان آشفتهتر دارد دلم | عشق تو زير و زبر دارد دلم |
|
| بي رخش آيينهي دل، زنگ داشت | آن نگاري کو رخ گلرنگ داشت |
| ||
| کارم از هجر تو ويراني گرفت | جانم از عشقت پريشاني گرفت |
| ||
| مجلس پر از شکر شد از پستهي دهانت | طوطي خجل فروماند از بلبل زبانت |
| ||
| بر سر چرخ خاک پاي تو تاج | اي مه و خور به روي تو محتاج |
| ||
| خهي با روي پر نورت قمر هيچ | زهي با لعل ميگونت شکر هيچ |
| ||
| پادشاهي نيکوان به تو داد | حق که اين روي دلستان به تو داد |
| ||
| سر خود گير که اين کار خطرها دارد | دي يکي گفت، که از عشق خبرها دارد، |
| ||
| وليکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد | نگارا دل همي خواهد که عشقت را نهان دارد |
| ||
| ذوق لب تو شکر ندارد | نور رخ تو قمر ندارد |
| ||
| جان طاقت هجر تو ازين بيش ندارد | دل بي رخ خوب تو سر خويش ندارد |
| ||
| اگر چه زنده باشد جان ندارد | کسي کو همچو تو جانان ندارد |
| ||
| دل برد از مردم و نگاه ندارد | چشم تو کو جز دل سياه ندارد |
| ||
| شب سياهي ز موي او دارد | مه نکويي ز روي او دارد |
| ||
| زيرا که سر زلفت پر فتنه سري دارد | در حلقهي زلف تو هر دل خطري دارد |
| ||
| همه احوال من بر من دگر کرد | نگار من چو اندر من نظر کرد |
| ||
| مرد باقي نشود تا به فنايي نرسد | هر که در عشق نميرد به بقايي نرسد |
| ||
| وين لطف و آن حلاوت در ترک چين نباشد | اين حسن و آن لطافت در حور عين نباشد |
| ||
| شور آب سوي چشمهي حيوان همي برند | قومي که جان به حضرت جانان همي برند |
| ||
| چارهي کارم اي خدا که کند؟ | آه درد مرا دوا که کند؟ |
| ||
| شربتي داد خوش و شور تو درما افگند | ساقي عشق تو ما را به زبان شيرين |
|
| تا کي کنيم بي تو صبري که نيست ما را | رفتي و دل ربودي يک شهر مبتلا را |
| ||
| که ديگر جمع نتوان کرد ما را | چنان عشقش پريشان کرد ما را |
| ||
| و گر تن است به دل ميکشد جفاي تو را | اگر دل است به جان ميخرد هواي تو را |
| ||
| نزهت نبوده بيرخ تو باغ و راغ را | اي رفته رونق از گل روي تو باغ را |
| ||
| مرا دشمن چرا داري چو کودک مر دبستان را | تو را من دوست ميدارم چو بلبل مر گلستان را |
| ||
| برگزيده ز ما جدايي را | اي بدل کرده آشنايي را |
| ||
| بافته بر قد تو کسوت رعنايي را | اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را |
| ||
| روز من بي تو شبي بيماهتاب | اي خجل از روي خوبت آفتاب |
| ||
| من تلخ کام مانده در حسرت چنين لب | اي پستهي دهانت شيرين و انگبين لب |
| ||
| مستي امشبم از بادهي دوشين لبت | اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت |
| ||
| ز حسن و لطف کسي را نباشد آن که توراست | تبارکالله از آن روي دلستان که توراست |
| ||
| اگر دستم نگيري رفتم از دست | دلم بربود دوش آن نرگس مست |
| ||
| وز دست تو بسي چو مرا پاي در گل است | دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است |
| ||
| وين که دارم نه اختيار من است | دلبرا عشق تو نه کار من است |
| ||
| خبرش نيست که فرهاد وي اين مسکين است | يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است |
| ||
| خرم آن دل که در حمايت اوست | دوست سلطان و دل ولايت اوست |
| ||
| يا چو من هجر تو را هيچ گرفتاري هست؟ | همچو من وصل تو را هيچ سزاواري هست؟ |
| ||
| در شکر با آن حلاوت ذوق اين گفتار نيست | در سمن با آن طراوت حسن اين رخسار نيست |
| ||
| کو کسي کو به دل و ديده خريدار تو نيست | کيست کاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست |
| ||
| صبر خواهم که کنم ليک توانايي نيست |
| رقم از غاليه بر گل زده کاين خط غبارست | گرهي زلف بهم بر زده کاين مشک تتارست |
| ||
| شراب نوشگوار از لب شکر بارست | شعاع چشمهي مهر از فروغ رخسارست |
| ||
| وليک با گل وصل تو خار بسيارست | به بوستان جمالت بهار بسيارست |
| ||
| وز طره طوق کرده که از مشک چنبرست | نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست |
| ||
| خروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست | سحر بگوش صبوحي کشان بادهپرست |
| ||
| جانم از جام مي عشق تو ديوانه و مست | اي لبت بادهفروش و دل من بادهپرست |
| ||
| تا نگوئي کاين زمان گشتم خراب | کي رسد دستم بدين بالاي پست |
| ||
| گفت خاموش که آن فتنه دور قمرست | گفتمش روي تو صد ره ز قمر خوبترست |
| ||
| زلف دلبند تو هر لحظه دلاويزترست | لب شيرين تو هر دم شکر انگيزترست |
| ||
| لفظ خوشت ز لل منثور خوشترست | بيمار چشم مست تو رنجور خوشترست |
| ||
| در حلقه آن کمند دلاويز خوشترست | در خنده آن عقيق شکرريز خوشترست |
| ||
| وانکه اقرارش به بترويان نباشد کافرست | زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست |
| ||
| که رشک طلعت خورشيد و طيرهي قمرست | فروغ عارض او يا سپيده سحرست |
| ||
| وين همه هستي ما هستي هستي دگرست | اين همه مستي ما مستي مستي دگرست |
| ||
| سخن اهل حقيقت ز زباني دگرست | جان هر زنده دلي زنده بجاني دگرست |
| ||
| چشمم از عکس جمالش لاله زاري ديگرست | بوستان طلعتش را نوبهاري ديگرست |
| ||
| وان نه زلفست و بنا گوش که شام و سحرست | آن نه رويست مگر فتنهي دور قمرست |
| ||
| وانجا که نيازست چه حاجت بنمازست | ز آتشکده و کعبه غرض سوز ونيازست |
| ||
| زان رو دلم چو زلف سياهت مشوشست | از لعل آبدار تو نعلم برآتشست |
| ||
| وفا و عهد قديمت مگر فراموشست | ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست |
|
| اشکم نمک آب و جگر خسته جراحت | اي درد تو درمان دل و رنج تو راحت |
| ||
| ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت | کباب شد دلم از سوز سينه و آتش عشق |
| ||
| جگر لاله بر آن دلشدهي زار بسوخت | بسکه مرغ سحري در غم گلزار بسوخت |
| ||
| اختر بخت من مسکين بسوخت | آه کز آهم مه و پروين بسوخت |
| ||
| مهر دل آب رخم ز آتش سودا ميريخت | صبح کز چشم فلک اشک ثريا ميريخت |
| ||
| خط بسوي خاور از هندوستان ميآمدت | ياد باد آن روز کز لب بوي جان ميآمدت |
| ||
| بر در دل خيمه زن گر عالم جان بايدت | از سر جان درگذر گر وصل جانان بايدت |
| ||
| وقت صبحست آفتاب کجاست | ساقيا ساغر شراب کجاست |
| ||
| در بوستان گلي چو رخ دوستان کجاست | اي باغبان بگو که ره بوستان کجاست |
| ||
| يا روضهي خلدست که رضوان من آنجاست | منزلگه جانست که جانان من آنجاست |
| ||
| وين مرغ چه نامست که از سوي سبا خاست | اين باد کدامست که از کوي شما خاست |
| ||
| کار اسلام ز بالاي بلندت بالاست | ايکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست |
| ||
| يا نکهت مشکست کز آهوي ختن خاست | اين بوي بهارست که از صحن چمن خاست |
| ||
| همچو من خسته و نالنده و دل ريش چراست |
|
گر نه مرغ چمن از همنفس خويش جداست |
| |
| نرگس مست تو چون فتنه ازو بيدارست | روز و شب معتکف گوشه محراب چراست |
| ||
| راستي را چه بلائيست که کارت بالاست | کار ما بي قد زيبات نمي آيد راست |
| ||
| اينهم از طالع شوريدهي ماست |
|
با منت کينه و با جمله صفاست |
| |
| بزبان قلم نيايد راست | با تو نقشي که در تصور ماست |
| ||
| پرتو نور تجلي در دل پر نور ماست |
|
طائر طوريم و خاک آستانت طور ماست |
| |
| درد غم عشق تو درمان ماست |
|
کفر سر زلف تو ايمان ماست |
|
| که از مرض نبود آگهي طبيبانرا | کجا خبر بود از حال ما حبيبانرا |
| ||
| که امشب باز دارد کاروان را | بگوئيد اي رفيقان ساربان را |
| ||
| دل سرگشته بدست آر جگر خوارانرا | آخر اي يار فراموش مکن يارانرا |
| ||
| کشته افعي تو در حلقه فسون سازانرا | اي بناوک زده چشم تو يک اندازانرا |
| ||
| ز دود سينه کنم تيره چشم کيوان را | شبي که راه هم آه آتش افشان را |
| ||
| بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک ميدانرا | اگر در جلوه ميري سمند باد جولانرا |
| ||
| چوتاب طره به هم بر زني همه چين را | چو در گره فکني آن کمند پر چين را |
| ||
| ننگرد هيچ که خلقي نگرانند او را | آنکه بر هر طرفي منتظرانند او را |
| ||
| مهرماش چندان نيست ماه نيمروزي را | رحم بر گدايان نيست ماه نيمروزي را |
| ||
| که به کاشانه کشيم آن بت روحاني را | بده آن راح روان پرور ريحاني را |
| ||
| اي همه رندان مريد پير ساغر گير ما | خرقه رهن خانهي خمار دارد پير ما |
| ||
| آب آتش ميبرد خورشيد شبپوش شما | ماه تابانست يا گل يا بناگوش شما |
| ||
| وان دل ماست يا دهان شما | آن تن ماست يا ميان شما |
| ||
| ز سر برون نرود هرگزم هواي شما | اگر سرم برود در سر وفاي شما |
| ||
| گفت اي بنطق طوطي شکرستان ما | آن ماه مهر پيکر نامهربان ما |
| ||
| صبوحست اي بت ساقي بده شراب | مغني وقت آن آمد که بنوازي رباب |
| ||
| کاهنگ چين خطا بود از بهر بهر مشک ناب | اي دل نگفتمت که ز زلفش عنان بتاب |
| ||
| عجلو بالرحيل يا اصحاب |
|
طلع الصبح من وراء حجاب |
| |
| تا روز نخفتيم من و شمع جگرتاب | ديشب خبرت هست که در مجلس اصحاب |
| ||
| قند مصر از شور ياقوت تو چون شکر در آب | اي خط سبز تو همچون برگ نيلوفر در آب |
|


| حال دل با تو گفتنم هوس است | ||
|---|---|---|
خبر دل شنفتنم هوس است |
حال دل با تو گفتنم هوس است | |
از رقيبان نهفتنم هوس است |
طمع خام بين که قصه فاش | |
با تو تا روز خفتنم هوس است |
شب قدرى چنين عزيز و شريف | |
در شب تار سفتنم هوس است |
وه که دردانهاى چنين نازک | |
که سحرگه شکفتنم هوس است |
اى صبا امشبم مدد فرماى | |
خاک راه تو رفتنم هوس است |
از براى شرف به نوک مژه | |
شعر رندانه گفتنم هوس است |
همچو حافظ به رغم مدعيان | |
حافظ | ||
ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
فريدون مشيرى
بشناخته ها تمام نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه بايد بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه را بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندران ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

| اي ماهروي شرم نداري ز روي ما؟ | اي با عدوي ما گذرنده ز کوي ما |
| |||
| با هر کسي همي گله کردي ز خوي ما | نامم نهاده بودي بدخوي جنگجوي |
| |||
| رستي ز خوي ناخوش و از گفتگوي ما | جستي و يافتي دگري بر مراد دل |
| |||
| آن روز شد که آب گذشتي به جوي ما | اکنون به جوي اوست روان آب عاشقي |
| |||
| گر مست آب ما که کهن شد سبوي ما | گويند سردتر بود آب از سبوي نو |
| |||
| چندين به خير خير چه گردي به کوي ما؟ | اکنون يکي به کام دل خويش يافتي |
|
و خدا خر را آفرید...
و
به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی
برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل
بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر
به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و
خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفرید
و
به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خدا میمون را آفرید
و
به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی
کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و
به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو
می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و
بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان
گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی
است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست
زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن
دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.
